" همگان پیوسته گفتار و کردار خویش را نقض می کنند و همه چیز گنگ و مهمل است .اما همه چیز تکان دهنده نیست .زیرا همگان به همه چیز عادت می کنند ".
پاک کن دستهایت را از رنج زمانه
تیمم کن به غبار نشسته بر ساعت پستو
پرواز کن،
تو
رهایی.
حول حالنا الی احسن الحال
همه ما این خبر ها را می شنویم و روزانه شاهد بیماری و مرگ و میر دور و بری هایمان هستیم و همچنان با حالتی که انگار بقیه از این مصیبت تدریجی خبری ندارند در گفتگوهای روزانه به همدیگر می گوییم :
" رفقا امروز هوا چقدر آلوده است".
راستی تاکنون شنیده اید که یکی ازا طرافیانتان بگوید" فلانی بر اثر ترافیک مرده" است یا مثلا تا حالا پزشکی را دیده اید که علت مرگ یک بیمار را" زندگی در تهران "تشخیص داده باشد .
تا امروز در کلانتری ها –که مسیرش از شما دور باد-دیده اید طرفین درگیررا که مثلا برای 50 تومان کرایه ماشین کتک کاری مفصلی داشته اند، ببخشند به بهانه اینکه تهران شهر آلوده ای است و شهروندانش ناگزیر اعصاب درستی ندارند و به آنها بگویند "بروید شمال کشور تا حالتان خوب شود بعد بیایید ببینیم موضوع چه بوده ؟"
حالا بیایید با هم شهری را تصور کنیم که در آن نیروهای امنیتی،پزشکان ،کارمندان ادارجات،مکانیک،سوپر مارکتی و همه وهمه دیگرانش ،مشکلات خود را به ترافیک ،آلودگی هوا،آلودگی صوتی،کمبود فضاهای تفریحی- ورزشی ربط دهند.
در این شهر ،شهروندان با این شعار زندگی می کنند "به یکدیگر لبخند بزنیم ومشکلات را فراموش کنیم" و بگویند هرکه اعصاب ندارد و ذهنش آشفته است ،پریشانیش را می گذاریم به حساب کمبود ها وآلودگی های شهر و رهایش می کنیم که برود پی زندگیش.
فکرش را بکنید چقدر لذت بخش است زندگی در این شهر،شهری که تو هم در آنجا اگر راننده ای جلویت می پیچد ،با وجود آن که در اوج ناراحتی و استرس هستی باید به خود بگویی شاید او هم دیرش شده و قراری داشته که دارد بخاطر ترافیک سنگین از دستش می دهد و برایش لبخند بزنی و رهایش کنی .
اگر کارمند هستی و در اداره ای نشسته ای و روزی دیدی ارباب رجوعی بی خود وبی جهت با فریاد به داخل آمد می بایست به خود بگویی او الان از فشار ترافیک ،آلودگی های مختلف صوتی وتصویری و هوایی و زمینی رد شده واینجا آمده وبه همین دلیل داغ کرده وبهم ریخته است، با لبخندی و لیوان آبی آرامش کنی.
در این شهر اگر روزی کارگری زحمتکش خدمتی که می بایست برایت انجام دهد را با تعلل به فرجام رساند آن روز را باید به حساب مشکلات و آلودگی های شهرت بگذاری و بگذری .
مردمان این شهر رویاها ،با تمام مشکلات ،آلودگی ها ،ترافیک و تمام آنچه باید داشته باشند وندارند ،زندگی خوب وآرامی دارند.
آنان در این شهر، سر درد ،سوزش چشم و خشک شدن حلقشان را راحت تر تحمل می کنند و به این فکرنمی کنند که از آن جهنم کی رها خواهند شد ودر تمام لحظات عمر و در همه آمد وشد هایشان به این می اندیشند که لبخند بزنند به همشهریان در دود مانده شان و گذشت کنند تا دیگران هم بگذرند از اشنباهاتشان.
کسی چه می داند شاید در این شهر با رعایت همین" حال دیگران" که گفتم راهی برای خروج از بن بست ترافیک هم پیدا کنند که مولانای بزرگ هم سرود" از محبت خار ها گل می شود".
نیازی به فکر کردن نیست ،کامنت بگذارید
از دیشب این سوال برایم تکرار می شود که انسان تا کجا می خواهد برای کسب مطامع مادی به کشتن و خشونت ادامه دهد و سوالی بالاتر از آن، آیا اصولا بشریت به لحاظ اخلاقی به پیشرفتی رسیده است؟
سال ها و قرن ها از حادثه عاشورا می گذرد و امروز در افغانستان در عراق در افریقا و امریکای لاتین ودر گوشه گوشه ی این کره خاکی شاهد نقض حقوق زنان ،کودکان وبی پناهان هستیم که بی هیچ گناهی کشته می شوند و هر روز شاهد تشکیل سازمان ها و ثبت روزها برای حمایت از ستمدیدگان هستیم .تاسیس سازمان دفاع از قربانیان خشونت ،روز جهانی مبارزه علیه خشونت به زنان،تشکیل انجمن دفاع از حقوق کودکان و... این در حالی است که همه صاحبان قدرت علیرغم آنکه می دانند عمل درست چیست و چه چیز انسانی است، دست به جنایات می زنند.

تاریخ جوامع بشری نشان داده است انسان همیشه طالب عدالت بوده و مبارزه ملت ها همیشه برای رسیدن به آزادی و صلح در جای جای تاریخ ثبت گردیده و طنز تلخ تاریخ اینکه به محض رسیدن ملت ها به قدرت افراد با تمام افکار خود خداحافظی نموده و باز تبدیل به حاکمان خشن وبی مروتی می شوند که توسط ملت ها ی خود مورد اعتراض قرار می گیرند و این داستان عجیب تاریخ است.
تاریخ بشریت پر است از حرف های شیک و انسان دوستانه و پر است از دفاع از آزادی و عدالت.
باز با شنیدن خبر کشته شدن مردم بی دفاع با بغضی به امتداد تاریخ ،با خود می اندیشم و سوال "فالاچی" را در کتاب زندگی،جنگ و دیگر هیچ به یاد می آورم که" براستی زندگی چیست؟"
آیا باید مانند او جواب دهم" زندگی لحظه ای است بین مرگ و تولد؟!"نمی دانم ،اما با او در این مورد موافقم که جنگ و خشونت "خودمان را برای خودمان آشکار می کند و این عالی است و تنها فایده جنگ است".
دوره خوبی بود ،با هم بودیم با هم خوش بودیم ،با اون که بودم کنارش عجب اعتماد به نفسی داشتم .
با هم می چرخیدیم و حالشو می بردیم .اما نمی دونم چی شد،یه دفعه شد،رفتنشو می گم .
یه روز تنگ غروبی دیدم که پیشم نیست!
دنبالش گشتم تا شب و چند روز بعدش،هر جا رفتم ندیدمش.
خلاصه بعد کلی منگی و گیجی دیدم که نه دیگه انگار واقعا گم و گور شده.
حالا خیلی وقته که رفته ،رفته که رفته!
اگه دیدینش سلام منو بهش برسونید و بگید:"هر وقت برگرده جاش تو جیبمونه".
دوردست ،آب موج می زند ...
با هوس خوردن آب است که در این بیابان بیدار می شوم ،تا بنوشم .
افسوس که دورتر ودورتر می شود و من تشنه تر .
این لیوان نکند که بشکند، نکند که نباشد!
در ذهنم مرور می کردم که اگر این روزنامه دیگر چاپ نشود یا روزنامه های دیگر اگربه زیور طبع آراسته نشوند، چه اتفاقی برای مملکت و اهلش حادث می شود؟
از روزی که یادم می آید شاهد بگیر و بکش مطبوعات و توقیف و راه اندازی مجدد آنها بوده ام وبیش از آنکه به موضوع تاثیر حضور این روزنامه ها بر هدایت افکار عمومی فکر کرده باشم در حاشیه انتشار روزنامه ها زندگی کرده ام.
این نوشته به دنبال بررسی چگونگی نظارت دولت بر مطبوعات نیست و بر این نکته اشاره می کند که دیگر" دوره صنعت چاپ" رو به زوال و این صنعت،آفتاب لب بوم است.
در آینده ای نه چندان دور آرزوی روزنامه بدون کاغذ به طور کامل به واقعیت می پیوندد وتبادل اطلاعات و اندیشه در کمترین زمان تحقق خواهد یافت.طلیعه این معنا را هم اکنون در همین نوشته و با همین کانال ارتباطی وبلاگ در اختیار دارید.
دیری نیست که نظارت بر مطبوعات دیگر گریبان ایرانی را رها کند و فقط بشود مایه خنده ای بر لب محققی تاریخ دوست ،در گوشه تالار مطالعه کتابخانه ای،زمانی که تاریخ مطبوعات دهه ما را می خواند!
مثل صدور پروانه برای گوش دادن به رادیو که امروز مایه خنده ماست و یا ویدیو های اجاره ای دوره کودکی خودمان، که تا صبح با چشمان ودهانی باز به آن می نگریستیم تا فیلم "ده فرمان" را از درونش جستجو کنیم.
...به هر حال اعتراف می کنم اصل نوشتن از وضعیت امروز مطبوعات برایم جذاب نیست که اصولا مطبوعات درست و درمانی هم دیگر وجود نداردکه نگرانش باشیم واین اندک آه وناله ای هم که هست قابل توجه نیست.
از ۱۲۵۳ ق که روزنامه میرزا صالح منتشر شد تا روزنامه میرزا تقی خان ،تا روزنامه های صدر مشروطه و کشته شدن" جهانگیر خان شیرازی" و" شیخ احمد تربتی" در راه قلم و توقیف های پی در پی روزنامه "صور اسرافیل "تا اولین محاکمه مطبوعاتی برای روزنامه" روح القدس"(سلطان العلمای خراسانی)همه وهمه نه آین و نه آن بوده ایم نه مترقی نه عقب مانده و هم مترقی و هم ...
دوره ای آنقدر مترقی شده ایم که در اصل ۱۳ قانون مشروطه مان می نویسیم:"عموم روزنامه جات مادامی که مندرجات آنها مخل اصلی از اصول اساسیه دولت و ملت نباشد مجاز و مختارند که مطالب مفید عام المنفعه را به طبع رسانیده و منتشر نمایند و اگر کسی در روزنامه جات و مطبوعات برخلاف آنچه ذکر شد و با غرایض شخصی چیزی طبع نماید یا تهمت و افترا بزند قانوناً مورد استنطاق و محاکمه و مجازات خواهد شد."و بعد تر از آن مترقی تر ،طوری که در نخستین قانون مطبوعاتمان (محرم۱۳۲۶ ق) قانونی را که از لزوم دریافت جواز برای انتشار نشریه در آن سخنی به میان نیامده است مصوب می کنیم وگفته ایم :"صرف تسلیم معرفی نامه کافی است بدون هیچ شرط حتی شرط احراز رتبه تحصیلی "و حتی عجیب تر شرط سواد کافی ،که نکند کوچکترین شبهه ای در ممانعت از آزادی قلم ، برای ملت حساس ما ، تداعی شود .
در دوره ای نخست وزیرمان جوگیر می شود و به اداره کل تبلیغاتش صریحاً دستور می دهد:"هنگامی که درباره وی مطلبی از رادیو پخش می شود الفاظ جناب و القاب و عناوینش را حذف کنند" و به شهربانی دستور می دهد:"شهربانی کل کشور ،در جراید ایران آنچه راجع به شخص اینجانب نگاشته می شود ،هر چه نوشته باشند و هر کس نوشته باشد نباید مورد اعتراض و تعرض قرار گیرد".
بعد چند ماه یا چند سال بعد و قبل ترش شاهد کودتا ،استبداد و تاسیس وزارت های انطباعات و پرورش افکار و ارشاد و ...
سرتان را درد نیاورم تا دری به تخته خورده است و جنگی در گرفته و شاهی آمده و شاهی رفته یا که اشغالی و انقلابی شده است ،مطبوعاتمان جشنی گرفته اند و آنقدر آزاد شده اند که تاریخ بشر سراغ نداشته و گندش را در آورده ایم تا سر و سامانی و امنیتی به این مملکت برگشته دوباره بگیر و بکش و داستان اره و تیشه .
به هر حال بنظرم دیگر خبر توقیف روزنامه شرق ،هم میهن،جامعه،تهران امروز یا شاید اعتماد ملی یا اعتماد خالی و...اهمیتی برای اهل ایران نداشته باشد .
چرا که در حال حاضر این نوع روزنامه ها و این سبک روزنامه نگاری دیگر نماینده افکار عمومی نیست و شاید تنها فرق این روزگار با دوره های پیشین وجود همین فضای مجازی باشد،که بتوان با آن روزنه ای رو به فردا باز کرد .
همین کانال ارتباطی سریع ،آسان وهنوز بی سانسور را می گویم.همین صفحه کلید لعنتی!
بیاد آن روز که خواستم روز نوشت داشته باشم .
از دوشنبه ۱۴ اسفند ماه سال ۸۵ شروع شد ،روزی نوشتم وبلاگ نویس یک تنها در میان انبوهی از تنهایان وبلاگ نویس است وروز دیگر از حریم خصوصی در دنیای جدید گفتم.
در همان وقت ها بود که در مطلبی دیگر وبلاگ نویسی گروهی را راه برون رفت از تکرار دانستم.
یادم است فروردین امسال بود که چای گوارا را چه گوارا خواندم و آنقدر نگاه مات زده ام چسبید به میز روبرویم که موقع برداشتنش چشمانم روی میز جاماند.
مدتی از سال گذشته را دشمن درجه یک رسانه بودم و نوشتم رسانه ها را با هم خاموش کنیم و به اینجا رسیدم که آزادی و پخش اخبار واقعی، توهمی بیش نیست.
گاهی تعریف هایم از زندگی،کودک درون،هوا و روزگارم ،آنقدر تلخ شد که بوی تباهی را از آدمیت آدم ها استشمام کردم و غوغای جانم را غوغای زمانه خاکستر کرد تا با لبخند به مشکلات ،به آشیانه خود پناه برم و آرامش یابم.
عمر گذشت ،برف بارید وبرف بارید و باز بازی کردم در این شکسته بسته روزگار و باز مات شدم به کیش معاش.
حاصل این یک سال ۱۰ -۱۲ مطلب در حوزه رسانه ،۸ چیز شبیه شعر، ۶ داستانک و ۱۵ جمله کوتاه است و چندین مطلب به مناسبت های مختلف و آشنایی و ارتباط دوباره با چندین دوست عزیز . که فقط و فقط همین دوستانند که مرا برای آینده و برای نوشتن دوباره امیدوار ،نگه داشته اند.
به امید دیدارتان، نه در فضای سایبر که باید همدیگر را رو در رو و خارج از تنهایی گسترده ای به نام وبلاگ که اسیرش شده ایم ملاقات کنیم تا شاید به روشنایی برسیم.
بازی یکسویه است؛
مات می شویم به کیش معاش و دوباره بازی می کنیم و مات می شویم و بازی می کنیم ،تا آخرخط!

