تبليغاتX
آن روز که خواستم روزنوشت داشته باشم
 پیامکی آمد که اعتماد ملی توقیف شد...صبح که روزنامه ها را می دیدم، اعتماد ملی را هم مثل همیشه ورق زدم.

 در ذهنم مرور می کردم که اگر این روزنامه دیگر چاپ نشود یا روزنامه های دیگر اگربه زیور طبع آراسته نشوند، چه اتفاقی برای مملکت و اهلش حادث می شود؟

از روزی که یادم می آید شاهد بگیر و بکش مطبوعات و توقیف و راه اندازی مجدد آنها بوده ام وبیش از آنکه به موضوع تاثیر حضور این روزنامه ها بر هدایت افکار عمومی فکر کرده باشم در حاشیه انتشار روزنامه ها زندگی کرده ام.

  این نوشته به دنبال بررسی چگونگی نظارت دولت بر مطبوعات نیست و بر این نکته اشاره می کند که دیگر" دوره صنعت چاپ" رو به زوال و این صنعت،آفتاب لب بوم است.

در آینده ای نه چندان دور آرزوی روزنامه بدون کاغذ به طور کامل به واقعیت می پیوندد وتبادل اطلاعات و اندیشه در کمترین زمان تحقق خواهد یافت.طلیعه این معنا را هم اکنون در همین نوشته و با همین کانال ارتباطی وبلاگ در اختیار دارید.

دیری نیست که نظارت بر مطبوعات دیگر گریبان ایرانی را رها کند و فقط بشود مایه خنده ای بر لب محققی تاریخ دوست ،در گوشه تالار مطالعه کتابخانه ای،زمانی که تاریخ مطبوعات دهه ما را می خواند!

مثل صدور پروانه برای گوش دادن به رادیو که امروز  مایه خنده ماست و یا ویدیو های اجاره ای دوره کودکی خودمان، که تا صبح با چشمان  ودهانی باز به آن می نگریستیم تا فیلم "ده فرمان" را از درونش جستجو کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت توسط حسن فراهانی |

 

بیاد آن روز که خواستم روز نوشت داشته باشم .

از دوشنبه ۱۴ اسفند ماه سال ۸۵ شروع شد ،روزی نوشتم وبلاگ نویس یک تنها در میان انبوهی از تنهایان وبلاگ نویس است  وروز دیگر از حریم خصوصی در دنیای جدید گفتم.

در همان وقت ها بود که در مطلبی دیگر وبلاگ نویسی گروهی را راه برون رفت از تکرار دانستم.

یادم است فروردین امسال بود که چای گوارا را چه گوارا خواندم و آنقدر نگاه مات زده ام چسبید به میز روبرویم که موقع برداشتنش چشمانم روی میز جاماند.

مدتی از سال گذشته را دشمن درجه یک رسانه بودم و نوشتم رسانه ها را با هم خاموش کنیم و به اینجا رسیدم که آزادی و پخش اخبار واقعی، توهمی بیش نیست.

گاهی تعریف هایم از زندگی،کودک درون،هوا و روزگارم ،آنقدر تلخ شد که بوی تباهی را از آدمیت آدم ها استشمام کردم و غوغای جانم را غوغای زمانه خاکستر کرد تا با لبخند به مشکلات ،به آشیانه  خود پناه برم و آرامش یابم.

عمر گذشت ،برف بارید وبرف بارید و باز بازی کردم در این شکسته بسته روزگار و باز مات شدم به کیش معاش.

حاصل این یک سال ۱۰ -۱۲ مطلب در حوزه رسانه ،۸ چیز شبیه شعر، ۶ داستانک و ۱۵ جمله کوتاه است و چندین مطلب به مناسبت های مختلف و آشنایی و ارتباط دوباره با چندین دوست عزیز . که فقط و فقط همین دوستانند که مرا برای آینده و برای نوشتن دوباره امیدوار ،نگه داشته اند. 

به امید دیدارتان، نه در فضای سایبر که باید همدیگر را رو در رو و خارج از تنهایی گسترده ای به نام وبلاگ که اسیرش  شده ایم ملاقات کنیم تا شاید به  روشنایی   برسیم.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت توسط حسن فراهانی

 

بازی یکسویه است؛

مات می شویم به کیش معاش و دوباره بازی می کنیم و مات می شویم و بازی می کنیم ،تا آخرخط!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت توسط حسن فراهانی

 

 

  امروز در آینده هضم می شود وگذشته در امروز و این معنای زندگی است .       

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت توسط حسن فراهانی

 

علیرضا شیرازی
مدیر سایتهای پارسیک و بلاگفا:

مقایسه سرویسهای وبلاگ ایرانی با سایتهای مشابه خارجی

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت توسط حسن فراهانی |

   

 ممنوعیت آگهی‌ هله‌هوله‌ها برای کودکان در انگلیس

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت توسط حسن فراهانی

 

برای دومین سالگرد پیوندمان:

 آن روزهای دیگر ،  آن روزهای وسیع مرطوب ،روزهای برفی مه گرفته ،روزهای پرشوق را

در  خاطراتم مرور می کنم و می بینم که تو همچنان در امتداد بودن، همچنان در درون جانم

حضور بی پایان داری .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت توسط حسن فراهانی |

برف تمام شد و در گرفت وگیر  گاز و سردی و سوخت، ندید یمش .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت توسط حسن فراهانی |

      

   دو روز تعطیلی برای سرمای ۱۰ درجه هم داستانی است .

 دیروز و روز قبل ترش که تعطیل بودیم و هیچ کاری هم نمی توانستیم  انجام دهیم .برای اندکی قدم زدن و کمکی خرید اطراف منزل پیاده روی کردم وتمام این دو روز مقابل تلویزیون ملی نشسته بودم .خودمونیم خیلی سرد بود و همه چیز منجمد شده ،کوه های شمالی تهران پوشیده از برف و اطرافم تا چشم کار می کرد سفیدی بود وسفیدی   .

خدا را شکر برای این همه نعمت و خدا را شکر برای خانه ای گرم و خدا را شکر برای دل خوش .

اضافه تر اینکه :

۱ـ خدا وکیلی این چند روزه  چقدر صرفه جویی کردیم توی مصرف گاز و برق برای استفاده سایر هموطنان ؟

۲ـ چقدر تو فکر بی خانمان ها بودیم،کسانی که  که این روزها یک غذای گرم نداشتند و هرگز یک وجب سرپناه ؟ 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت توسط حسن فراهانی |

 وقتی برف می بارد ، شعر آرش کمانگیر کسرایی تمام روز در ذهنم مرور می شود  

...و امروز در تهران برف می بارد و می شوید و پاک می کند .

 

 برف می بارد         
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش             

                                    
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

      
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی

     یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
                                                            

                            

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت توسط حسن فراهانی |